ناگفته های تاریخ
کشوری که گذشته خود را نشناسد لاجرم محکوم به تکرار آن است
ایرانی، گاهی خودت نباش کنت دوگوبینو در کتاب « سه سال در ایران » می نویسد: « توده ایرانی مطلقاً داناست و علاقه مفرطی به تاریخ کشور خود دارد. من این علاقه را در هیچ یک از ملل جهان ندیدم » گوبینو در خاطره نویسی های خود انبوه صنعت گرتن و بازاریان را توصیف می کند که غروب با پایان کار روزانه در به در دنبال دهانی می گردند تا برای آنها از تاریخ کشورشان بگوید و آنها را با هستی و چیستی خویش آشنا کند. به بیان مستشار فرانسوی ایرانی ذاتاً اطلاع از حوادث تاریخی را دوست دارد و هر فرصتی که برای اطلاع از وقایع گذشته به چنگش می افتد از آن استفاده می کند. « ناگفته نماند ملت ایران فقط خواهان سرگذشتهای تاریخی کشور خود است و مثلا علاقه به تاریخ فرانسه و یا آلمان ندارد و هر چه در این خصوص برای او حکایت کنید در خاطرش نمی ماند و حتی از شنیدن آن کسل می شود » اما عطش ایرانیان برای آگاهی از حوادث تاریخی عطشی برای دانستن و فرهیختگی نیست. ما از منظر رویدادهای گذشته می کوشیم هویت پاره پاره مان را بازسازی کنیم. در دنبال سخنان گوبینو شاید بتوان مدعی شویم هیچ ملتی به اندازه ایرانیان تا این اندازه شیفته سرزمین خود نبوده و تا این حد خود را منحصر به فرد و استسنایی به حساب نیاورده. این ادعا در کتاب دینی ایرانیان باستان هم نفوذ پیدا کرد تا جای که در اوستا- یسنا آمده: « بهترین سرزمینی که خدا آفرید ایرانویج است» (اگر چه طبق اسناد، سرزمین پارس سرای بیابانهای بی حاصل و کوههای فراوان بوده، رودخانه فراوان نداشته و در معرض گرمای سوزان و سرمای کشنده بوده (تاریخ تمدن ص412)) هرودت با وجود اندک شناختی که از روحیات ایرانیان داشته، به صراحت مدعی شده ایرانیان از هر حیث خود را برتر از همه ملل می پندارند. (ایران و تنهایش، دکتر اسلامی ندوشن،ص 37) ویل دورانت هم در کند و کاو اخلاق پارسیان دریافته ایرانی ها معتقد بودند هر چه از ایران دورتر شوی مردان بدتر می شوند (ج یک،ص427). اما تلاش ایرانی ها برای بازسازی تاریخ و هویت خود معمولا به بن بستی اساطیری می انجامد. اگر بخواهیم غیر مغرضانه نگاه کنیم می بینیم که ایران جز در برهه های محدود و معدود تاریخی از آن خود نداد. گذشته ایران را باید از تاریخ هرودت بیرون کشید یا در کتاب یهودیان بابل که به ستایش کورش می پردازند، یا در فتوحات اسلام، یا در قلم تاریخ نویسان ترک و مغول. جالب این است که تاریخ کهن ایران از هیچ کدام از منابع زیر قابل بازیافت نیست. هرودت آنقدر از ایرانی ها نفرت دارد که آنها را قومی بربر خطاب می کند و گزنفون (که سالها در ایران بوده) در کتاب خود« کوروپدیا » (یا تربیت کورش) کورش را با سقراط خلط می کند و یکی می انگارد! تاریخ ایران در بهترین حالت ممکن، نقطه برخورد تاریخ هاست. اتفاق های مهم به ناچار از مسیر این سرزمین گذشتند (از حمله اسگندر گرفته تا فتوحات اسلام . کشورگشایی مغول). از این رو تاریخ ایران را باید همچون پازلی با قطعات کوچک یا بزرگ تاریخ چین، هند، بابل، آشور، عربستان، ترکیه، یونان، روم، افغانستان کامل کرد. اما ایران اینکه تاریخ مشترکی با دنیا دارد از تاریخی منحصر به خود خالی است. در فرهنگ ایرانی می توان به راحتی ردپای فرهنگ همسایه ها را دید و این کلاف گاه آنقدر در هم تنیده می شود که نمی توان نخ ابتدایی (فرهنگ ایرانی) آن را پیدا کرد. این ماجرا در تاریخ ایران نیز مستتر است. باید بپذیریم که ایران پس از جنگ با یونان است که وارد تاریخ جهان (یا لااقل تاریخ نویسی) جهان می شود. اگر بخواهیم هویت ملی خود را تعریف کنیم در بهترین حالت می توانیم «ایرانیت» را هنر تلفیق دروندادهای اقوام و ملل دیگر به حساب آوریم. آیا تخت جمشید چیزی جز ترکیب هوشمندانه هنر اقوام تحت تسلط امپراطوری ایران است؟ به فرض اینکه ایرانیان به هنرمندان بیگانه حقوق و بیمه نیز می داده اند. آیا چیزی بنام هویت ایرانی به مجموعه تخت جمشید اذافه می شود؟ دکتر ندوشن در کتاب ایران و تنهایی اش می نویسد: «ایرانیت کلمه بسیار پیچیده و مبهمی است. تعریف روشنی نمی توان برایش جست. هم بار منفی و مثبت بر خود دارد. اگر ایران می خواست بر استقلال خاک اصرار ورزد، یعنی خارجی را بیرون کند تا کنون مضمحل شده بود.» (ص44) من این دفاعیه را در توجیه روحیه تلفیق گرایی ایرانی دوست دارم، اما اگر بپذیریم «ایرانیت» همان «مسالمت و ترکیب» است، تلفیق مرزهای دقیق هویت ملی ما چه می شود؟ برای خواندن ادامه مقاله اینجا را کلیک کن
ادامه مطلب


